خداوند به ابراهیم علیه السلام وحی کرد : ای ابراهیم! من دانایم و هر دانایی را دوست دارم . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
بازدید امروز: ----13-----
بازدید دیروز: ----16-----
بیشه عشق

 

نویسنده: فانی
پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 9:14 عصر

درس اول:
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش... راهبه سوار میشه و راه میفتن... چند دقیقه بعد راهبه پاهاش روروی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدرروحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار... کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه...
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو باپای راهبه تماس میده... راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!... کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه وراهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه
و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدامی کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود راادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجه اخلاقی:اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملاآگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی! 


درس دوم:
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچکاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینمو هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نتیجه اخلاقی:برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!


 درس سوم:
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اونرو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه...
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و
میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی
ناپدید میشه...  بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر
دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجه اخلاقی:اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!


 درس چهارم:
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود... تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان 1000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 1000 دلار به زن پیتر میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچیدو به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود... پیتر گفت: خوبه... چیزی در مورد 1000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتیجه اخلاقی:اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!


 درس پنجم:
من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون روگذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردندو نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران میکرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده
بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به
این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!
نتیجه اخلاقی:همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید...


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
دوشنبه 3/4/1387 ساعت 12:20 صبح

ای جدایی تو بهتری بهانه گریستن، با تو من به اوج خلوتی نگفتنی رسیده ام.


 مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی،


ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.


 گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.


گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.


گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.


گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش  که حرف به حرف  انایی را در گوشم زمزمه می کند.


گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.


مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
پنجشنبه 30/3/1387 ساعت 12:31 عصر



در این طلوع
خوب من دوستت دارم
تولدت مبارک عزیز مهربون


خاتون ِ خواب ِ خرداد


 شب گریه های آواز ، خمیازه های فریاد
بلوغ ِ تند ِ خورشید ، خاتون ِ خواب ِ خرداد


دلپرسه های طوفان ، ترانه های یاغی
غم مویه های مجروح ، آواز ِ کوچه باغی


جادوی رنگ ِ قرمز ، رویای و شرابی
کویر کویر ترانه ، تشنه ترین سرابی


وسوسه های رنگی ، عصیانی چشاته
شیطنتای شیرین ، معراج عشوه هاته


نگام نکن می سوزم ، ای که چشات تنوره
پیرهن آینه پوشت ، مخملی از بلوره


خالی تر از همیشه ، سرشاری از تمّنا
سرسبزی یه جنگل ، دلشوره های دریا


شعر ِ قشنگ ِ بوسه ، آهنگ ِ ناز ِ آغوش
غمه تموم ِ دنیا ، با تو می شه فراموش


رقصنده مثل ِ پیچک ، فوّاره مثل خواهش
طغیان ِ اشک من باش ، یاغی ترین نوازش
 


با تشکر از دوست خوبم شایا تجلی (ترانه سرای خوب کشورمون)برگرفته از کتاب تولدت مبارک



    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
شنبه 28/2/1387 ساعت 12:38 عصر

مانده هنوز در قاب خالی وبیفروغ چشمانم ، بارش سبز نگاهت.
مانده هنوز برسینه ساحل نمناک وعصیانگر ، خاکستر سرد آتش شبانه ما.
مانده هنوز برکوچه باغ باران خورده شهر ، پای به گِل مانده من و
                                      انعکاس دست یاری تو ...
مانده هنوز بر تنها اقاقیای باغچه کوچکمان ، یادگار قدیمی دستهای ما .
مانده هنوز بر ویرانه قلبم ، مُهربی کلیدآخرین لبخند تلخ تو ...
                                      و انتظار وانتظار ودیگر هیچ ...
مانده هنوز در کوچه پس کوچه های غبار آلود ذهن پریشانم،
   شمیم نفسهای سوزان تو و هجوم انتظار شبانه من 
                                      و رؤیای پیوستن دوباره به تو ...  
مانده هنوز لرزش لبهای مغرورت ، در انعکاس آیینه وار خاطرات گنگ من ...
و مانده هنوز رد پای تنهاوارزان من؛
                                          برسینه ساحل نمناک وعصیانگر ...
                                          و بر سنگفرش کوچه باغ باران خورده شهر ...
و مانده هنوز سردی اشک من ؛
                                          برآخرین لبخند تلخ تو ...
                                          برخاکستر سرد آتش شبانه ما ...
                                          و بر ویرانه قلبم ...
ومانده هنوز انعکاس ناباوری من ؛
                                          در دست یاری تو ...
                                           در کوچه پس کوچه های غبارآلود ذهن پریشانم ...
                                          و در رؤیای پیوستن دوباره به تو ...
ومانده هنوز ...
ومانده هنوز ...               


(از سروده های خودم )


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
یکشنبه 22/2/1387 ساعت 2:12 عصر

در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رُست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز وشب با تار وپودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اندیشه روز وشبم پیوسته این است
من دل بتو بستم؟ دریغ از دل که بستم
افسوس برمن گوهر خود رافشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم.
ای خاطرات روزهای گرم وشیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید...
در این غروب سرد و دردانگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم وا گذارید.


  اینک دریغا آروزی نقش بر آب


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
دوشنبه 16/2/1387 ساعت 7:44 عصر


چِقَــدَر ثـانـیـــه هـا نـامــردنـد             گفتـه بـودنـــد کـه برمیگــردند
برنگشتنـد و پس از رفتنـشان             بی جهـت عقـربه ها میگردند
آه ، این ثـانیـــه هـای بیرحــم             چــه بـلایــی بـه سـرم آوردند
نه به چشمم افقی بخشیدند             نـه ز بُغـضـم گـره ای وا کردند
ز چـه رو سبـز بنامـم بـه دروغ            لحظه هایی کـه یکـایک زردند
لحظه ها همهمه هایی موهوم          لحظه ها فاصله هایی سردند
بگـــذاریـد ز پـیـشـــم بــرونـــد            لحظه هایی که همه پر دردند


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
سه‏شنبه 10/2/1387 ساعت 2:40 عصر


ایستاده در گذر زمان
با شولایی
ارغوانی
بر تن
زخمی هزار آرزوی فراموش ناشدنی
و هراسان از هر چیز و گریزان از هر کس
رَمیده ، حتّی از رویا
ونرسیده ، حتّی به خویش
پُرسان هر سایه و پذیرای هر سخن
لرزان از ریزش ابری و محتاجتر از همه به
باران

جوینده روزهای بی بازگشت ...

ومأیوس از تداعی خاطرات
وهنوز ایستاده و پا برجا
تنها به حُرم غروری هر چند مخدوش ...
وانتظار معجزه ای هر چند کوچک.


( از سروده های خودم )


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
چهارشنبه 4/2/1387 ساعت 2:18 عصر



فیروزه های چشم تو ،بارانی یک سازش است
 آرامش دنیای تو مغلوب یک نوازش است
دل از برای ما شــدن ، با یاسها شیــدا شــدن
 گویی که عمری ناشکیب همواره غرق سوزش است
ای آشنای نازنین با اوج آن احساسها
اندوه از دل رفتنت با عشق در آمیزش است
آن ناله ها وضجه ها در ماتم رویای تو
بعد ازگذشت سالها امروزهم با ارزش است
باز آ وشیدا تر زهر چه عاشق است وبیقرار
غم رابگیر از این دلی که روز وشب در ریزش است


(از شعرهای خودم )


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فانی
شنبه 31/1/1387 ساعت 8:19 عصر



امروز دلم خیلی گرفته بود یاد یک شعر قدیمی توی دفتر شعرهام افتادم نوشتمش تا شاید کمی آروم بشم . - زور که نیست کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب -

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه...
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا ، مرگ ...
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب .. چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است دوباره بازخواهم گشت !

تا تو دوباره بازآئی ، من دوباره عاشق خواهم شد !

    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [13/4/1387- 9:14 ع] چند درس از درسهای زندگی
    [3/4/1387- 12:20 ص] ای آیه مکرر آرامش
    [30/3/1387- 12:31 ع] خاتون ِ خواب ِ خرداد
    [28/2/1387- 12:38 ع] مانده هنوز...
    [22/2/1387- 2:12 ع] آروزی نقش بر آب
    [16/2/1387- 7:44 ع] ثانیه ها
    [10/2/1387- 2:40 ع] زخمی هزار آرزوی فراموش ناشدنی
    [4/2/1387- 2:18 ع] فیروزه های چشم تو
    [31/1/1387- 8:19 ع] زور که نیست کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب
    [آرشیو شده ها]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • پیوندهای روزانه

  • مطالب بایگانی شده

  • لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اوقات شرعی

  • اشتراک در وبلاگ

  •